خدايا!
من دلم قرصه!
كسي غير از تو با من نيست
خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست
كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته
يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته
فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم
كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم
خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن
شنيدم گرمه آغوشت
اگه ميشه منم جا كن


ماهی را چه به عروس شدن...
وقتی تور سپید زمانه،
در دستان پینه بسته ی صیاد حریص است...!!! (خودم)


حرفم را پس می گیرم...
ماهی هم عروس می شود!!!
عروس مرگ...
خوش به حال صیاد...!!!
خوراک شبانه اش، عروس دریایی است... (خودم)


بزرگی به بزرگ بودن نیست...
گاهی حقیر باشی، بزرگتری...!!!
(Arash)


یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن یابه اندازه تلاشت آرزو کن...


هَمیـــشه میگفتـــــی :
مـــــــن ، یه تار مُوی تو را به هیچ کَس نمیــــــدَهم!
اینقَدر تار های مویِ مَن را به این و آن دادی تا کَچَــــل شدم !
حـــــــالا برو دســـــت از سر کچلم بردار؟!؟!؟!!


دلَـت طِـفـلْ بــود .
قَـدت بهـ قـد ِ عـاشـقـی هـم نـمیـرسیـد .
کــه ، کـوچَکــْـ شمـردی ،
عَــظِــــمَـــت عـاشقانه هایم را . . .


احـْـسـاسْ را فَـلَـکـْ نـَـکُـنـیـم ...
ایـن طِـفـل ِ مَعـصـوـم ،
چه می دآند مَـنْـطِـقْ چـیـسـتـ ...!


دُنـبـال ِ کَـلاغـیْ می گـردَم ،
تا قـآرقـآرَش رآ بـه فـال ِ نـیـکْ بـگیـرَم ،
وقـتـی ،
قآصـِدَکـْ ـهـا هـمـه لال انـد.!


ساده راه برو;
اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند;
برای درهم شکستن غرورت!!!


گاه می رویم تا برسیم. گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛ شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی لازم است گاهی عیسی باشی
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد...


نمی دانم چرا چشم هایم گاهی بی اختیار خیس می شود !
می گویند حساسیت فصلی ست...
آری...!!!
من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم...


از آدمهــــــا بگـذر!
دلـــت را بزرگتـــــــر کن
ناراحت این نباش که چـــرا جادهی رفاقت با تو همیشه یکطرفه است
مهــــم نیست اگـر همیشـــه یک طـــرفـهای
شـــــاد باش که چـــیزی کـــــم نگـذاشتهای
و بدهـکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی!


عمریست نشسته ام
پای لرز خربزه هایی
که هیچوقت یادم نمی آید
کی...؟!
خوردمشان…!!!


گـاه مـی انـدیشم
چـندان مهــم نیست ؛ اگــر...
هیـــچ از دنــیـا نــداشـته بـاشــم؛
همین مـرا بـس
کـه کـوچــه ای داشـته بـاشـم و بـاران
و انـسـان هـایـی در زنـدگیـم باشند؛
کـه زلال تـر از "بــاران " هسـتنـد.
{شــاملـــو}


چقدر غریب شده ام در میان این همه آشنا...!!!
چند روزی است حجم تنهای ام را ؛
بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم.


کوچه های قدیمی را باریک میساختند
تا آدمها به هم نزدیکتر شوند
حتی در یک گذر کوتاه
اکنون چقدر آواره ایم...
در این همه اتوبان پهــــــــــــــن


حرفش را ساده گفت:
من لایق تو نیستم!!! اما نمیدانم خواست لیاقتم را به من یادآوری کند یا خیانت خودش را توجیه....!!!!

